اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش چون ارزشي نداره چون کار دل دوست داشتنه مثل کار چشم که ديدنه اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي اگه عقلت عاشق شد بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه !!!! 
+ نوشته شده توسط ابراهيم |
فرا رسیدن میلاد خجسته امام زمان (عج) ، آخرین وصی خاتم پیامبران مبارک باد: آن طلعت زیبا ز پس پرده غیبت تو برون آر، ما را به لقایش برسان آنچه مانع ظهورش شده از جا بردار آنچه اسباب ظهور است برايش برسان دشمنانش همگي از درون خالي ساز دوستانش همگی بوسه به پایش برسان 
یا رب![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده توسط ابراهيم |
اول خیلی ساده بود می دیدمش و از نظر می گزراندمش 2سال گذشت ولی بعد از آن همه چیز عوض شد و او به عشق من شک کرد! اینجاست که زبان دیگر قادر به توصیف احساس نیست! 
.
کمی که گذشت حسی درونم به وجود آمد! نمی دانستم چیست؟
فقط قلبم را می سوزاند!
گذشت تا روابط بیشتر شد و من کم کم دانستم که غوغای درونم همان عشق بی افسار است!
از آن به بعد اگر نمی دیدمش سخت افسرده و غمگین می شدم! روز به روز علاقه ام به او بیشتر می شد و کم کم داغ دوری او باعث شد که نتوانم تحمل کنم و راز دلم را به او گفتم!
از همان ابتدا مرا نفهمید! نمی دانستم آیا واقعا مرا دوست دارد یا نه؟رفتارش مرا عذاب می داد! ولی نگاهش چیز دیگری می گفت
.
و من ندانستم که او مرا می خواهد یا نه؟ سرانجام انتظار به سر رسید و نامه معشوق ،مرا در دریایی از شادی غرق کرد . . . ![]()
آیا این پاسخ عشق من بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی من تا ابد دوستش دارم و فراموشش نخواهم کرد!![]()
ولی او هنوز نمی داند . . .![]()
+ نوشته شده توسط ابراهيم |
هيچ كس ويرانيم را حس نكرد وسعت تنهائيم را حس نكرد در ميان خنده هاي تلخ من گريه پنهانيم را حس نكرد در هجوم لحظه هاي بي كسي درد بي كس ماندنم را حس نكرد آن كه با آغاز من مانوس بود لحظه پايانيم را حس نكرد 
+ نوشته شده توسط ابراهيم |
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایست در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها گره افتاده در کارم ، به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیشرو دارم 
+ نوشته شده توسط ابراهيم |
پشت میز قمار دلهره ی عجیبی داشتم برگی حکم داشتم ودیگر هرچه بود ضعیف بود و پایین بازی شروع شد حاکم او بود و من محکوم همه ی برگهایم رفتند و سه برگ بیش نماند برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم بازی در دست من افتاد عشق آمدم با حکم عشوه وناز برید و حکم آمد از جنس چشم سیاهش زندگی حکم پایین من بود و باختم 
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده توسط ابراهيم |
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم اگر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست اگر شکستیم زغفلت من ومایی نکنیم یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پر پر شدنش سازو نوایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم 
+ نوشته شده توسط ابراهيم |
| ||||||